Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ

© PersianBMS 2019
    54
    میانگین پخش
    5.4K
    تعداد پخش
    155
    دنبال کننده
    رادمردان جاوید: ملا محمد علی زنجانی (حجت) - بخش ۳
    • 0

    • 17 ساعت پیش
    بخش سوم سرگذشت ملا محمد علی زنجانی ملقب به حجت. شکایت مجدد علمای زنجان و احضار جناب حجت به طهران و سرزنش‌های حاج میرزا آقاسی. ...
    بخش سوم سرگذشت ملا محمد علی زنجانی ملقب ب...
    18:04
    • 0

    • 17 ساعت پیش
    18:04
    رادمردان جاوید: ملا محمد علی زنجانی (حجت) - بخش ۲
    • 6

    • 1 هفته پیش
    بخش دوم سرگذشت ملا محمد علی زنجانی ملقب به حجت. تشکیل مجلسی از علمای زنجان و جناب حجت در حضور محمد شاه. ...
    بخش دوم سرگذشت ملا محمد علی زنجانی ملقب ب...
    16:54
    • 6

    • 1 هفته پیش
    16:54
    رادمردان جاوید: ملا محمد علی زنجانی (حجت) - بخش ۱
    • 1

    • 2 هفته پیش
    بخش اول سرگذشت ملاّ محمّد علی زنجانی ملقّب به حجّت. نحوه ایمان آوردن او به آیین بابی و استقامت در برابر مخالفین. ...
    بخش اول سرگذشت ملاّ محمّد علی زنجانی ملقّ...
    18:31
    • 1

    • 2 هفته پیش
    18:31
    رادمردان جاوید: میرزا محمد تقی ابهری (ابن ابهر) - بخش ۳
    • 0

    • 3 هفته پیش
    بخش سوم و پایانی سرگذشت میرزا محمد تقی ابهری معروف به ابن ابهر. ...
    بخش سوم و پایانی سرگذشت میرزا محمد تقی اب...
    18:57
    • 0

    • 3 هفته پیش
    18:57
    رادمردان جاوید: میرزا محمد تقی ابهری (ابن ابهر) - بخش ۲
    • 0

    • 4 هفته پیش
    - در این مجموعه با مردانی از جامعه روحانیت شیعه در ایران آشنا می‌شوید که وقتی آوازه آیین‌های بابی و بهائی را شنیدند بلافاصله به تحقیق و مطالعه پرداختند و در راه ارتفاع و گسترش آن حتی از جان خ...
    - در این مجموعه با مردانی از جامعه روحانی...
    18:24
    • 0

    • 4 هفته پیش
    18:24
    رادمردان جاوید: میرزا محمد تقی ابهری (ابن ابهر) - بخش ۱
    • 1

    • 1 ماه پیش
    - در این مجموعه با مردانی از جامعه روحانیت شیعه در ایران آشنا می‌شوید که وقتی آوازه آیین‌های بابی و بهائی را شنیدند بلافاصله به تحقیق و مطالعه پرداختند و در راه ارتفاع و گسترش آن حتی ازجان خو...
    - در این مجموعه با مردانی از جامعه روحانی...
    17:13
    • 1

    • 1 ماه پیش
    17:13
    رادمردان جاوید: ادیب العلمای طالقانی - بخش ۳
    • 0

    • 1 ماه پیش
    - در این مجموعه با مردانی از جامعه روحانیت شیعه در ایران آشنا می‌شوید که وقتی آوازه آیین های بابی و بهائی را شنیدند بلافاصله به تحقیق و مطالعه پرداختند و در راه ارتفاع و گسترش آن حتی ازجان خو...
    - در این مجموعه با مردانی از جامعه روحانی...
    18:49
    • 0

    • 1 ماه پیش
    18:49
    رادمردان جاوید: ادیب العلمای طالقانی - بخش ۲
    • 0

    • 1 ماه پیش
    - در این مجموعه با مردانی از جامعه روحانیت شیعه در ایران آشنا می‌شوید که وقتی آوازه آیین های بابی و بهائی را شنیدند بلافاصله به تحقیق و مطالعه پرداختند و در راه ارتفاع و گسترش آن حتی از جان خ...
    - در این مجموعه با مردانی از جامعه روحانی...
    16:52
    • 0

    • 1 ماه پیش
    16:52
    رادمردان جاوید: ادیب العلمای طالقانی - بخش ۱
    • 1

    • 1 ماه پیش
    بخش اوّلِ سرگذشت ادیب العلمای طالقانی. ...
    بخش اوّلِ سرگذشت ادیب العلمای طالقانی. ...
    18:35
    • 1

    • 1 ماه پیش
    18:35
    فصل ۲ - قسمت ۳۴ - با هم بیندیشیم (بخش پایانی)
    • 200

    • 6 سال پیش
    ماندانا: من همیشه فکر می کردم وقتی حضرت قائم ظهور کنه، یه نور زیادی آسمون و زمین رو روشن می کنه و کلی اتفاقای عجیب می افته ترنم: اومدن یه مربی الهی یه اتفاق روحانیه، به نظرم همین نوری که می ...
    ماندانا: من همیشه فکر می کردم وقتی حضرت ق...
    20:03
    • 200

    • 6 سال پیش
    20:03
    فصل ۲ - قسمت ۳۳ - عشقی تا همیشه تاریخ
    • 110

    • 6 سال پیش
    ماندانا: همه اش دارم درباره شهادت حضرت باب فکر می کنم، شهادت حضرت باب و انیس عاشق و وفادارشون محمد علی زنوزی. چه عشق صاف و قشنگ و بی نظیر و عمیقی داشته انیس. نبیل: برای همین هم به این موهبت ...
    ماندانا: همه اش دارم درباره شهادت حضرت با...
    19:05
    • 110

    • 6 سال پیش
    19:05
    فصل ۲ - قسمت ۳۲ - آن روز که سیاهی تبریز را فرا گرفت
    • 80

    • 6 سال پیش
    نبیل: سام خان گفت من مسیحی هستم و دشمنی با شما ندارم. شما را به خداوندی که شریکی ندارد قسم می دهم که اگر حقی در نزد شما هست، کاری بکنید که من دخالتی در ریختن خون شما نداشته باشم. حضرت باب فر...
    نبیل: سام خان گفت من مسیحی هستم و دشمنی ب...
    20:06
    • 80

    • 6 سال پیش
    20:06
    فصل ۲ - قسمت ۳۱ - آخرین بازگشت به تبریز
    • 66

    • 6 سال پیش
    نبیل: امیر کبیر خیال می کرد که اگر قوه محرکه این نهضت، یعنی حضرت باب ازمیان برود، این آتش خاموش می شود. برای همین مشاورین خود را دعوت کرد و این فکر را با آن ها در میان گذاشت و گفت ...
    نبیل: امیر کبیر خیال می کرد که اگر قوه مح...
    22:22
    • 66

    • 6 سال پیش
    22:22
    فصل ۲ - قسمت۳۰ - زینب دختری از نسل شجاعان تاریخ ایران
    • 86

    • 6 سال پیش
    نبیل: داستان رستم علی را نشنیده ای؟ ماندانا: رستم علی؟ نه. هیچ وقت برام نگفتین. نبیل: در بین زنانی که در قلعه زنجان بودند، دختری بود به اسم زینب که خانه اش در ده کوچکی نزدیک به زنجان قرار د...
    نبیل: داستان رستم علی را نشنیده ای؟ ماند...
    20:37
    • 86

    • 6 سال پیش
    20:37
    فصل ۲ - قسمت ۲۹ - در حصار قلعه‌ها
    • 72

    • 6 سال پیش
    ترنم: حضرت باب فرموده بودن که ملاحسین عمامه سبز برسر بذاره و همراه با یارانش با بلند کردن پرچم های سیاه به مازندران بره. ماندانا: این پرچم های سیاه رو یه جایی شنیدم... خدایا چی بود ترنم: ا...
    ترنم: حضرت باب فرموده بودن که ملاحسین عما...
    20:03
    • 72

    • 6 سال پیش
    20:03
    فصل ۲ - قسمت ۲۸ - گزارش یک پزشک انگلیسی
    • 84

    • 6 سال پیش
    ماندانا: با خودم فکر می کنم من ملاحسین رو بیشتر از همه دوست دارم، اما این محمد علی زنوزی هم که در هنگام مرگ انیس حضرت باب می شه ، به نظرم قهرمان دوست داشتنی ایه، منتهی یه جوری که مخصوص خودشه....
    ماندانا: با خودم فکر می کنم من ملاحسین رو...
    19:30
    • 84

    • 6 سال پیش
    19:30
    فصل ۲ - قسمت ۲۷ - محاکمه در تبریز
    • 91

    • 6 سال پیش
    ماندانا: در تبریز برای حضرت باب جایی در نظر گرفتن که خیلی دور از شهر بود، به این امید که ازاشتیاق مردم برای دیدن حضرت باب کم کنن. روزی که حضرت باب رو برای محاکمه می بردن، مامورین به زحمت تو...
    ماندانا: در تبریز برای حضرت باب جایی در ن...
    21:16
    • 91

    • 6 سال پیش
    21:16
    فصل ۲ - قسمت ۲۶ - یک پارچه آتش
    • 63

    • 6 سال پیش
    ترنم: چی شد که حاجی میرزا آغاسی از فرستادن حضرت باب به چهریق پشیمون شد و هنوز سه ماه نشده، دوباره یه فرمان دیگه داد و گفت حضرت باب رو به تبریز ببرن؟ ماندانا: علتش این بود که می خواست صدای حض...
    ترنم: چی شد که حاجی میرزا آغاسی از فرستاد...
    20:07
    • 63

    • 6 سال پیش
    20:07
    فصل ۲ - قسمت ۲۵ - قلعه‌ای آن قدر دور و آن قدر نزدیک
    • 82

    • 6 سال پیش
    نبیل: هنوز ملاحسین به تبریز نرسیده بود که شنید حضرت باب را به قلعه چهریق منتقل کرده اند. وقت خداحافظی حضرت باب به ملاحسین فرموده بودند: تو از خراسان تا اینجا تمام راه را پیاده پیمودی، اینک نی...
    نبیل: هنوز ملاحسین به تبریز نرسیده بود که...
    21:13
    • 82

    • 6 سال پیش
    21:13
    فصل ۲ - قسمت ۲۴ - طاهره، قره العین
    • 183

    • 6 سال پیش
    ماندانا: حالا می فهمم که چرا هنوز بعد از گذشت نزدیک به ۲۰۰ سال نام و خاطره طاهره در ذهن مردم ایران زنده ست به نظرم طاهره مثل یه ستاره دنباله دار زیبا و پرنور بوده که به سرعت از آسمون ایران گذ...
    ماندانا: حالا می فهمم که چرا هنوز بعد از ...
    22:10
    • 183

    • 6 سال پیش
    22:10
    فصل ۲ - قسمت ۲۳ - یک پارچه آتش
    • 64

    • 6 سال پیش
    ترنم: طاهره از طریق پسر خاله اش، ملا جواد برغانی با عقاید شیخیه آشنا می شه و کتاب های سید کاظم و شیخ احمد رو می خونه و عقایدشون رو می پذیره و حتی رساله ای هم در اثبات عقاید شیخیه می نویسه. م...
    ترنم: طاهره از طریق پسر خاله اش، ملا جواد...
    19:49
    • 64

    • 6 سال پیش
    19:49
    فصل ۲ - قسمت ۲۲ - بانویی که سنت‌ها را در هم شکست
    • 56

    • 6 سال پیش
    ترنم: من یه چیزی خوندم که می دونم خیلی دوست داری برات تعریف کنم، برای همین هم کلی یادداشت برداشتم که چیزی یادم نره. ماندانا: خوب بگو چی خوندی. ترنم : درباره بانویی خوندم که مثل یه ستاره بود ...
    ترنم: من یه چیزی خوندم که می دونم خیلی دو...
    19:49
    • 56

    • 6 سال پیش
    19:49
    فصل ۲ - قسمت ۲۱ – قلعه‌ای دور بر فراز کوه‌های بلند
    • 59

    • 6 سال پیش
    ترنم : از میانه حضرت باب رو به میلان می برن و یه مدت کوتاهی هم اونجا اقامت می کنن. ماندانا : (با تعجب زیاد) میلان؟!!! میلان مگه تو ایتالیا نیست؟ ...
    ترنم : از میانه حضرت باب رو به میلان می ب...
    20:49
    • 59

    • 6 سال پیش
    20:49
    فصل ۲ - قسمت ۲۰ - گوهر یگانه‌ای که در تبریز بود
    • 51

    • 6 سال پیش
    نبیل: . . . اما در این میان جوانی بی اختیار از صف سربازان عبور کرد و با وجود موانع شدیدی که وجود داشت، با پای برهنه در جاده شروع به دویدن کرد. نیم فرسخ راه را دوید تا عاقبت هر طور بود خود را ...
    نبیل: . . . اما در این میان جوانی بی اختی...
    20:23
    • 51

    • 6 سال پیش
    20:23
    فصل ۲ - قسمت ۱۹ - آن شب اسرارآمیز در روستای کلین
    • 63

    • 6 سال پیش
    ماندانا: ترنم روستاهای قم و قمرود و کنارگرد رو تعریف کرد، تا رسیدیم به روستای کلین نبیل: این را هم تعریف کردند که ملا مهدی کندی و ملا مهدی خویی پیام حضرت بهاء الله رو به حضرت باب رساندند؟ ...
    ماندانا: ترنم روستاهای قم و قمرود و کنار...
    20:42
    • 63

    • 6 سال پیش
    20:42
    فصل ۲ - قسمت ۱۸ - کاشان و قم
    • 71

    • 6 سال پیش
    نبیل: گرگین خان محمد بیک چاپارچی را مامور کرد و به او سفارش کرد که: مراقب باش هیچ کس باب را نشناسد، حتی سوارانی که با تو هستند نباید بدانند که این شخص کیست و اگر کسی پرسید، بگو شخص تاجری است...
    نبیل: گرگین خان محمد بیک چاپارچی را مامور...
    21:16
    • 71

    • 6 سال پیش
    21:16
    فصل ۲ - قسمت ۱۷ - رجل نیک نامی که رویاهای شیرینی داشت
    • 55

    • 6 سال پیش
    ترنم: خوب تو دیشب به کجا رسیدی؟ ماندانا: دیشب جناب نبیل تعریف کردن که چطور حضرت باب به اصفهان رفتن و مردم اصفهان چه استقبال خوبی از ایشون کردن. حتی منوچهرخان معتمدالدوله، حاکم اصفهان، توی ج...
    ترنم: خوب تو دیشب به کجا رسیدی؟ ماندانا:...
    19:43
    • 55

    • 6 سال پیش
    19:43
    فصل ۲ - قسمت ۱۶ - میهمان‌نوازی مردم اصفهان
    • 47

    • 6 سال پیش
    ماندانا: پس حالا بعدش رو بگین. گفتین که حضرت باب از منزل عبدالحمید خان داروغه مستقیما به اصفهان رفتن و مادر و همسرشون رو دیگه ندیدن نبیل: بله، اواخر تابستان سال ۱۲۶۲ هجری قمری بود که حضرت با...
    ماندانا: پس حالا بعدش رو بگین. گفتین که ح...
    20:47
    • 47

    • 6 سال پیش
    20:47
    فصل ۲ - قسمت ۱۵ - بلای ناگهانی
    • 49

    • 6 سال پیش
    نبیل: آن نوروز حضرت باب همه املاک و دارایی خود را به نام همسر و مادر خود کردند و در وصیت نامه خود هم منزل و بقیه دارایی های خودشان را به مادر و همسرشان واگذار کردند و نوشتند که بعد از وفات ما...
    نبیل: آن نوروز حضرت باب همه املاک و دارای...
    21:55
    • 49

    • 6 سال پیش
    21:55
    فصل ۲ - قسمت ۱۴ - مجتهدی که گوهرشناس بود
    • 38

    • 6 سال پیش
    ماندانا: حالا چطور شد جناب حجت با این همه کبکبه و دبدبه ای که داشت، ایمان آورد؟ ترنم: به نظر من به خاطر این که واقعا مجتهد کاملی بود. وقتی خبرهای مربوط به ادعای حضرت باب رو شنید، یکی از شاگر...
    ماندانا: حالا چطور شد جناب حجت با این همه...
    20:05
    • 38

    • 6 سال پیش
    20:05
    فصل ۲ - قسمت ۱۳ - سید یحیی دارابی و تردیدهایش
    • 49

    • 6 سال پیش
    نبیل: سلطان ایران در آن زمان محمد شاه بود و برای تحقیق در امر حضرت باب، سید یحیی دارابی را که از دانشمندان زمان خود بود به شیراز فرستاد تا از حقیقت مساله آگاه شود و نتیجه را برای او بفرستد. ...
    نبیل: سلطان ایران در آن زمان محمد شاه بود...
    22:47
    • 49

    • 6 سال پیش
    22:47
    فصل ۲ - قسمت ۱۲ - کسانی که ایمان آوردند
    • 44

    • 6 سال پیش
    نبیل: شخص دیگری که در آن روز ایمان آورد، حاجی محمد بساط بود که از پیروان شیخ احمد و سید کاظم رشتی بود و آدم شوخی بود این شخص نماز جمعه اش هیچ وقت ترک نمی شد و همیشه با امام جمعه بود و امام...
    نبیل: شخص دیگری که در آن روز ایمان آورد...
    22:32
    • 44

    • 6 سال پیش
    22:32
    فصل ۲ - قسمت ۱۱ - در مسجد وکیل شیراز
    • 69

    • 6 سال پیش
    ترنم: امام جمعه شیراز نامه ای به دائی بزرگ حضرت باب می نویسه و ازایشون می خواد که روز جمعه حضرت باب رو به مسجد وکیل بیارن تا یه صحبت هائی بکنن که علما و مردم خیالشون راحت بشه و سرو صداها بخ...
    ترنم: امام جمعه شیراز نامه ای به دائی ب...
    18:29
    • 69

    • 6 سال پیش
    18:29
    فصل ۲ - قسمت ۱۰ - دستگیری حضرت باب
    • 43

    • 6 سال پیش
    نبیل: به حسین خان گفتند : «حالا ملا صادق خراسانی پیرو این دین شده و بدون هیچ ترس و واهمه ای مردم را به دین باب دعوت می کند و پیروی از او را از واجبات اولیه می شمرد.» حسین خان که این سخنان...
    نبیل: به حسین خان گفتند : «حالا ملا ص...
    16:38
    • 43

    • 6 سال پیش
    16:38
    فصل ۲ - قسمت ۹ – مراسم حج
    • 50

    • 6 سال پیش
    ترنم: سفر از بوشهر تا جده در عربستان یک ماه طول می کشه که با توجه به توفان‌های شدید و جمعیت زیاد داخل کشتی و دعوای حاجی ها با هم خیلی سفر سختی بوده. ...
    ترنم: سفر از بوشهر تا جده در عربستان یک م...
    22:22
    • 50

    • 6 سال پیش
    22:22
    فصل ۲ - قسمت ۸ – عشق و وفاداری
    • 42

    • 6 سال پیش
    نبیل: وقتی حضرت باب به جدّه رسیدند، احرام پوشیدند و بر شتر سوار شده به جانب مکّه حرکت کردند. جناب قدّوس پیاده راه می پیمود و هرچه آن حضرت فرمودند که سوار شود، پیاده رفتن در حضور ایشان را ترجی...
    نبیل: وقتی حضرت باب به جدّه رسیدند، احرام...
    23:46
    • 42

    • 6 سال پیش
    23:46
    فصل 2 - قسمت ۷ – سفرهای ملاعلی بسطامی و ملاحسین بشرویه‌ای
    • 45

    • 6 سال پیش
    ماندانا : ترنم تو اون کتابی که تو داری درباره ی حضرت باب می خونی… ترنم : کتاب دکتر محمد حسینی. ماندانا : آره، تو همون کتاب درباره ی ملاعلی بسطامی چی نوشته؟ جناب نبیل زیاد توضیح ندادن که وقتی ...
    ماندانا : ترنم تو اون کتابی که تو داری در...
    20:54
    • 45

    • 6 سال پیش
    20:54
    فصل ۲ - قسمت ۶ – ازدواج و فرزند حضرت باب
    • 85

    • 6 سال پیش
    ماندانا : جناب نبیل زیاد توضیح ندادن. همین گفتن که حضرت باب ازدواج کردن. حالا توضیحش رو تو بده. ترنم : خوب. اسم همسر حضرت باب خدیجه سلطان بیگم بوده که می شده دختر عموی مادر حضرت باب. ماندانا ...
    ماندانا : جناب نبیل زیاد توضیح ندادن. همی...
    21:21
    • 85

    • 6 سال پیش
    21:21
    فصل ۲ - قسمت ۵ – تجارت و عبادت
    • 77

    • 6 سال پیش
    ماندانا : این که می گی تو بازار وکیل کار می کردن، اما مگه تو بوشهر تجارت نمی کردن؟ تو تاریخ نبیل نوشته بوشهر؟ ترنم : درسته، اولش تو شیراز بودن. بعد از چند سال که تو بازار وکیل کار کردن، به بو...
    ماندانا : این که می گی تو بازار وکیل کار ...
    20:45
    • 77

    • 6 سال پیش
    20:45
    فصل ۲ - قسمت ۴ – هفده نفر دیگر
    • 62

    • 6 سال پیش
    نبیل : حضرت باب به ملاحسین فرمودند : « شما اولین کسی هستید که به من مؤمن شده اید من باب الله هستم و شما باب الباب.» ماندانا : یعنی من دری به سوی خدا هستم و شما دری به سوی در. نبیل : حضرت باب ...
    نبیل : حضرت باب به ملاحسین فرمودند : « شم...
    21:39
    • 62

    • 6 سال پیش
    21:39
    فصل ۲ - قسمت ۳ – بشارت به ظهور در شرق
    • 49

    • 6 سال پیش
    ماندانا : جالبه که خیلی از این مبشّرین خودشون ظهور حضرت باب رو نمی بینن. ترنم : آره دیگه. حاج ملّا اسکندر خوئی و حاج ملّا علی اکبر مراغه ای هم در آذربایجان به ظهور حضرت باب بشارت می دادن. مان...
    ماندانا : جالبه که خیلی از این مبشّرین خو...
    20:37
    • 49

    • 6 سال پیش
    20:37
    فصل ۲ - قسمت ۲ – بشارت‌دهندگان به ظهور حضرت باب
    • 51

    • 6 سال پیش
    ماندانا : خوب بگو، تعریف کن. گفتی به غیر از شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی کسای دیگه ای هم بودن که به نزدیک بودن ظهور موعود بشارت می دادن، تو خیلی از شهرها و روستاهای ایران، حتی کشورهای دیگه...
    ماندانا : خوب بگو، تعریف کن. گفتی به غیر ...
    20:13
    • 51

    • 6 سال پیش
    20:13
    فصل 2 - قسمت ۱ – یک کتاب تازه
    • 72

    • 6 سال پیش
    ماندانا: یه وقت این تاریخ رو با بقیه ی تاریخ ها مقایسه نکنی. این یه تاریخ استثنائیه. مال یه دوره ی استثنائی از تاریخ ایران. یه دوره ی خیلی درخشان و پرماجرا. خوندن شو از امشب دوباره شروع می کن...
    ماندانا: یه وقت این تاریخ رو با بقیه ی تا...
    21:00
    • 72

    • 6 سال پیش
    21:00
    فصل 1 - قسمت ۵۸ – چرا تاریخ می‌خوانیم؟ (بخش 2)
    • 42

    • 8 سال پیش
    ماندانا: حالا دیدی تاریخ چیه؟ چی کار می کنه با آدم؟ حالا می فهمی چرا من اینقدر دوست دارم تاریخ بخونم؟! چون باعث می شه یه حس بهتری از ایرانی بودن خودم داشته باشم. ترنم: من همیشه به این که ایرو...
    ماندانا: حالا دیدی تاریخ چیه؟ چی کار می ک...
    15:11
    • 42

    • 8 سال پیش
    15:11
    فصل 1 - قسمت ۵۷ – چرا تاریخ می‌خوانیم؟ (بخش 1)
    • 87

    • 8 سال پیش
    ترنم: …امّا من زیاد تاریخ مدرسه رو دوست ندارم. به خاطر اینه که از چیزائی میگه که دوست ندارم، از کشت و کشتار و وحشی گری و قدرت طلبی و جنایت و شکست و سرافکندگی ماندانا: آره راست می گی، این چیزا...
    ترنم: …امّا من زیاد تاریخ مدرسه رو دوست ن...
    13:51
    • 87

    • 8 سال پیش
    13:51
    فصل 1 - قسمت ۵۶ – عاشقی که هجران را تاب نیاورد
    • 58

    • 8 سال پیش
    نبیل : زمستان سردی بود. جاده ها پوشیده از برف. کاروان ما در جایی که یک متر برف آمده بود از پیش رفتن باز ماند و به منزل و ایستگاه قبلی خود برگشت. اما من درنگ در اجرای مأموریت خودم را درست ندان...
    نبیل : زمستان سردی بود. جاده ها پوشیده از...
    18:19
    • 58

    • 8 سال پیش
    18:19
    فصل 1 - قسمت ۵۵ – نبیل، عاشق شوریده
    • 30

    • 8 سال پیش
    نبیل: من درسال ۱۸۳۱میلادی در زرند ساوه به دنیا آمدم. اسم من محمد است. ۹ ساله بودم که در مکتب، قرآن را تمام کردم پدرم که مردی دیندار و پرهیزگار بود از شنیدن آیات قرآنی خیلی تحت تأثیر قرار می گ...
    نبیل: من درسال ۱۸۳۱میلادی در زرند ساوه به...
    17:15
    • 30

    • 8 سال پیش
    17:15
    فصل 1 - قسمت ۵۴ – وصیت‌نامه حضرت بهاءالله
    • 49

    • 8 سال پیش
    نبیل: یکی از آثار قلمی حضرت بهاءالله کتاب عهدی است که وصیت نامه آن حضرت به شمار می آید. ماندانا : وصیت نامه؟ یعنی دارایی‌هاشون رو بین پیروانشون تقسیم کردن؟ ...
    نبیل: یکی از آثار قلمی حضرت بهاءالله کتاب...
    18:55
    • 49

    • 8 سال پیش
    18:55
    فصل 1 - قسمت ۵۳ – آخرین سال‌ها و کتاب اقدس
    • 84

    • 8 سال پیش
    نبیل: بله، کتاب مستطاب اقدس، امّ الکتاب آثار بهائی به شمار می آید و نه تنها حاوی اصول و تعالیم و احکام دیانت بهائی است، بلکه مؤسّساتی که بایستی اداره این دیانت را به عهده بگیرند در آن تعیین و...
    نبیل: بله، کتاب مستطاب اقدس، امّ الکتاب آ...
    17:35
    • 84

    • 8 سال پیش
    17:35
    فصل 1 - قسمت ۵۲ – خاطرات پروفسور براون
    • 32

    • 8 سال پیش
    نبیل: در همین سال‌ها بود که همسر حضرت بهاءالله، آسیه خانم درگذشتند ماندانا: یعنی مادر حضرت عبدالبهاء، درسته؟ نبیل: بله ، مادر حضرت عبدالبهاء که نامشان عباس بود و جناب میرزا مهدی و یک دختر که ...
    نبیل: در همین سال‌ها بود که همسر حضرت بها...
    16:03
    • 32

    • 8 سال پیش
    16:03
    shenoto-ads
    shenoto-ads